January 04, 2012

ما یک پاپ داریم

فیلمِ اخیرِ نانی مورِتی، ما یک پاپ داریم، در تهران اکران شده است (به زبان ایتالیایی و با زیرنویس فارسی) که دیدنش را پیشنهاد می‌کنم. (در IMDb)

کاردینال‌ها جمع شده‌اند در واتیکان تا پاپ را انتخاب کنند. بعد از این‌که روند انتخاب طی می‌شود، پاپِ منتخبْ اول مسئولیت را قبول می‌کند ولی خیلی زود جا می‌زند. فیلمْ مواجههٔ این کاردینال را با سمت جدیدش نشان می‌دهد و با طنز خوبی که دارد واتیکان و سیستم‌اش را نقد می‌کند.






December 31, 2011

از حالم می‌نویسم

بیماری طولانی و مرگ پدر. دیدن نابودی انسان. درکِ زوال جسمْ پیش از مرگ. جانی که روز به روز کم می‌شد.. مواجهه‌ام با این پروسهٔ دردناک آسیب‌پذیرم کرده. آن‌قدر که دارم ذره‌ذره می‌میرم. مرگ‌اندیش‌ام و مرگ‌پذیر. حتی هوس مرگ می‌کنم که از ملال زندگی خلاص شوم. گذر زمان کمکی نکرده؛ کم‌اش نکرده. می‌دانم. بیمارم. عمیقاً افسرده‌ام. درگیرم با پوچی مطلق. برای ساختن هدف‌های کوچک هم انگیزه‌ای ندارم. ولی برای تغییر وضعیت باید کاری کنم. شاید قدم اول همین نوشتن باشد؟






November 27, 2011

...

الان می‌فهمم که سال‌ها بخش مهمی از ذوق‌زدگی‌هام از دیدار با آدمِ جالب یا خواندن متن جذاب این بوده که برای پدرم تعریفش کنم.

امروز آدم جالبی دیدم و جای تو خیلی خالی است، بابا.






November 25, 2011

اعتراف به سکوت‌های شاید نابجا

امروز، ۲۵ نوامبر، روز بین‌المللی محو کردنِ خشونت علیه زنان است. فکر کردم خوب باشد چند موقعیتی را که مورد خشونت واقع شدم و سکوت کردم توصیف کنم و بگویم که پشیمانم از سکوت کردن‌ام.

۱.
میدان هفت‌تیر تهران، جلوی مسجد الجواد. حدود ۴:۳۰ بعدازظهر یکی از آخرین روزهای مهر ۹۰. از سر کار برمی‌گشتم خانه. تازه از ایستگاه مترو بیرون آمده بودم و باید صد متری پیاده می‌رفتم تا به تاکسی‌های خطیِ میدان نوبنیاد برسم. - خانوم.. خانوم.. خانوم..
طبعاً جوابی ندادم. ناگهان دیدم یک خانم چادری سمت راست‌ام است و دیگری سمت چپ. و من توی دامِ گشتِ ارشاد. سمت چپی گفت: - مگه نمی‌شنوی صدات می‌کنم؟
گفتم که این همه خانم در خیابان؛ از کجا باید می‌فهمیدم که با من کار دارد. بازوم را گرفت و گفت بیا توی وَن. مقاومت کردم. و دلیلش را پرسیدم و توضیح او که: - درسته. تیپت ساده است؛ ولی مانتوت کوتاهه. باید بیای.
حالا نفر سوم هم اضافه شده بود و از من کارت شناسایی خواست که طبعاً نشان ندادم. یکی‌شان بازوم را می‌کشید و دو نفر دیگر ایستاده بودند. این‌جا شاید موقعی بود که باید جیغ و داد می‌کردم و بر سوار نشدن‌ام پافشاری می‌کردم و این‌ها. ولی سوار شدم. بدون حرف بیشتری. شاید زیر لب غر می‌زدم اما همین. (واقعاً چرا واکنشِ لحظه‌ای‌ام این بود؟) بقیهٔ داستان هم که روتین است: بازداشتگاه وزرا، تعهدنامه‌های تایپ‌شده، عکس قدی گرفتن، تماس با خانواده که مانتوی بلند/ شلوار گشاد بیاورند، تحقیر، التماس کردنِ زنانی که از واکنشِ همسر/ برادر/ پدر خود می‌ترسند، و...

۲.
متروی لندن، خط پیکادلی. عصر یک روز زمستانی، اواخر سال ۲۰۰۷. با دو تا هم‌خانه‌هایم می‌رفتیم کافه‌ای، جایی حال و هوا عوض کنیم. هر سه موهای‌مان را از ته تراشیده بودیم. درس‌مان زیاد بود و کلافه بودیم و تغییر این مدلی می‌خواستیم. زن میانسالی روبه‌رویمان نشسته بود و با تنفر نگاه‌مان می‌کرد. بعد که خواست پیاده شود، داد زد:
You fucking lesbians
دهان‌مان باز مانده بود. درست یادم نیست واکنش‌مان چه بود اما اعتراضی به آن خانم نکردیم. (چرا واقعاً؟)

۳.
بهار ۸۹، در کوچه پس‌کوچه‌های شمال تهران پشت فرمان بودم. کوچهٔ باریکِ یک‌طرفه‌ای را می‌راندم که ماشین شاسی‌بلندی از روبرو نزدیک شد. شاخ به شاخ شدیم؛ شاسی‌بلند خلافْ آمده بود. منتظر بودم که دنده‌عقب برود و راه باز شود که مرد راننده سرش را از شیشهٔ ماشین بیرون آورد و داد زد: جنده، برو عقب! طبعاً تکان نخوردم و مجبور شد عقب برود و راه من باز شد. ولی به طرز حرف زدنش هیچ اعتراضی نکردم. (چرا؟ توی دلم به‌ش خندیدم که بر فرض که اصلاً رانندگی‌ام بد باشد، چه ربطی به جنده بودن یا نبودن دارد؟)






November 22, 2011

صنفی – با اندوه

اتفاقی که دیروز در ساختمان روزنامهٔ دولتی ایران افتاد، یعنی از یک طرف تهدید به افشاگری و از طرف دیگر یورشِ تهدیدشدگان، فارغ از همهٔ معناهای سیاسی‌اش، به عریان‌ترین شکلْ رسانه را به شکل میدان جنگ به نمایش گذاشت. تاریخ‌نگاران برای ارجاع دادن به وضعیت سیاهِ مطبوعات مثالی خواهند داشت وحشیانه. و بعضی از روزنامه‌نگارانِ بازداشتی (که از شرکت‌کنندگان در کنفرانس خبری آقای جوانفکر بودند) با مرغ عروسی و عزا قرابتی غمگین دارند. و روزنامهٔ اعتماد که قربانی شد. و قربانیانی که انجمن صنفی ندارند. و صنفی که برای تشکیل انجمنی تازه یا احیای انجمن سابق دیگر نایی ندارد.

مرتبط:
وجدان دردی در حد یک مکث! - احمد توکلی






August 31, 2011

آنا کریستی

بهانه‌ای که باعث شد نمایشنامهٔ آنا کریستی را بخوانم منتفی شد ولی خوشحالم که این اثرِ یوجین اونیل (برندهٔ نوبل ادبیات و پولیتزر نمایشنامه‌نویسی) را خوانده‌ام. خلاصهٔ این نمایشنامه:

نمایشنامه سه شخصیت اصلی دارد: آنا، کریس (پدر آنا)، و مَت (معشوق آنا)، در چهار پرده نوشته شده است و ماجرا در ۱۹۱۰ می‌گذرد.

در پردهٔ اول آنا، که دور از پدر و پیش پسرعموهای مادرش در غرب آمریکا بزرگ شده، به شهرِ پدرش می‌آید؛ بیمار و خسته از روسپی‌گری. در نامه‌هایی که به پدرش نوشته، گفته بوده که برای پول درآوردنْ از کودکان پرستاری می‌کرده و حالا می‌خواهد پیش پدرش بیاید که کمی استراحت کند. کریس هم که در نامه‌هایش به آنا گفته بوده که کار ساختمانی می‌کند، در واقع صاحب یک بارجِ (بَلَم؟) حملِ زغال‌سنگ است. آنا قبول می‌کند که با پدرش به دریا برود. بقیهٔ نمایشنامه روی دریا می‌گذرد.

در پردهٔ دوم (۱۰ روز بعد) آنا و کریس با بارجِ کریس دریانوردی می‌کنند و مَت و چهار دریانورد دیگر را، که قایق‌شان ویران شده، نجات می‌دهند. در این پرده (که نمی‌توانستم متن را کنار بگذارم از بس جذاب بود) مَت و آنا بعد از گفت‌وگوی نسبتاً طولانی روی عرشه به هم علاقه‌مند می‌شوند.

پردهٔ سوم (۷ روز بعد، در ساحل اما همچنان روی بارج) صحنهٔ درگیری کریس و مَت است بر سر آنا. به این‌جای داستان که رسیدم، اول ناامید شدم از روند قصه اما همین‌طور که جلوتر رفتم همه چیز بهتر و بهتر شد. مَت، بدون این‌که به آنا پیشنهاد ازدواجی داده باشد، به کریس می‌گوید که آن دو قصد ازدواج دارند. کریس عصبانی می‌شود چون از طرفی نمی‌خواهد دخترش با یک دریانورد (هم‌شغل خودش) ازدواج کند و از طرف دیگر تازه آنا را پیدا کرده و از تنهایی درآمده و نمی‌خواهد به همین زودی دخترش را از دست بدهد. آنا هم که وسط درگیری وارد می‌شود از دست هر دوی آن‌ها عصبانی است که با او «مثل اسباب خانه» رفتار می‌کنند، نه کسی که شعور و حق انتخاب دارد. و بعد فکر می‌کند بهترین موقع است که واقعیت را در مورد گذشته‌اش بگوید. می‌گوید که در نوجوانی یکی از اقوام مادرش به او تجاوز می‌کند و بعد از این‌که توانسته از مزرعهٔ آن‌ها فرار کند، مدتی پرستارِ کودک بوده و بعد روسپی‌گری می‌کرده. مَت و کریس هر دو موضوع جدیدی برای عصبانیت‌شان پیدا می‌کنند و صحنه را ترک می‌کنند.

پردهٔ چهارم (۲ روز بعد): مَت و کریس بعد از دو روز عرق‌خوری و برنامه‌ریزی برای زندگیِ بدونِ آنا، به بارج برمی‌گردند. آنا پدرش را می‌بخشد که در کودکی او نقشی بازی نکرده. و مَت از آنا می‌خواهد قسم بخورد که دیگر روسپی‌گری نخواهد کرد. مَت و کریس، هر دو، جداگانه، برای رفتن به آفریقای جنوبی ثبت‌نام کرده‌اند و روز بعد عازمند. قرار می‌شود آنا و مَت ازدواج کنند و آنا منتظر هر دوی آن‌ها بماند.






August 09, 2011

متروی تهران - واگن مخصوص زنان

به مرضی دچار شده‌ام که هر چه برای درمانش می‌کوشم بدتر می‌شود: می‌خواهم همهٔ اتفاق‌های اطرافم را ثبت کنم. شاید به اشتراک گذاشتنِ بعضی از این چیزهایی که ثبت می‌کنم باعث شود از شدت مرضم کم شود. دیروز بعدازظهر در راه برگشت به خانه کم‌تر از دو دقیقه از صدای آن‌چه که در واگن مخصوص زنانِ متروی تهران می‌گذرد ضبط کردم که گذاشته‌ام‌اش روی یوتیوب:






May 21, 2011

۳۱ اردیبهشت‌ماه ۹۰

یک ماه از مرگِ پدرم گذشته. هنوز نمی‌توانم بنویسم از آدمِ بزرگی که بود. یعنی به کار بردنِ فعلِ گذشته برای پدرم سخت‌تر از خیلی کارها شده برای من.

باید کارهایی انجام دهم، از جمله پی‌گیریِ مسائلِ انحصار وراثت و باقیِ مسائل. و من هر بار که به عنوان انحصار وراثت فکر می‌کنم، خنده‌ام می‌گیرد. میراث پدرم برای ما نوعِ نگاهی است که به زندگی داشت. این‌که همیشه آگاهی داشتنْ بهتر است؛ این‌که همیشه و همواره باید ذهن را باز گذاشت و باید آموخت؛ اعتقادش به تخصص؛ آخ ..






April 17, 2011

مادراپور

مدت‌ها بود رمانی به این جذابی نخوانده بودم. تقریباً همه‌ی قصه‌ی مادراپور در هواپیمایی چارتر می‌گذرد. راوی یکی از شانزده مسافرِ این هواپیماست که ماجراهای عجیبِ پرواز را با دقت مشاهده می‌کند، تحلیل می‌کند و به مخاطب منتقل می‌کند و تا آخرین نفس هم به این وظیفه‌اش عمل می‌کند. (کاش می‌شد روایت‌های مسافران دیگر را هم خواند.)

جامعه‌ی مسافرانْ همه جور آدمی دارد: شخصی هندی که می‌خواهد انتقام مستعمره بودنِ کشورش را از غربی‌ها بگیرد، خانمِ مهماندارِ جذابی که مسؤولِ حفظِ آرامشِ مسافران است، قاچاقچی‌ای یونانی که در دوره‌ی سرهنگان و کثافت‌کاری‌هاشان کاره‌ای بوده و حالا از کشورش فرار کرده، پلیس مخفیِ آمریکائی، خانمی از اشرافِ فرانسه، دیپلماتِ قانون‌گرای فرانسوی، مترجم/زبان‌شناسی انگلیسی، پسر آلمانیِ همجنس‌گرای آنارشیستِ واقع‌گرایی که روشنگری‌هایش بارها به کمکِ جمع می‌آید، زنی تلخ و بسیار مذهبی، و دیگران.

نکته‌ی جذابِ کتاب برای من این است که ماجراها جوری جلو می‌روند که بسیاری از موضوعات، از تن دادنِ بی‌منطق به رأی اکثریت گرفته تا میل به رهبری، نقد می‌شوند. و از همه مهم‌تر: داستان نشان‌مان می‌دهد که چه راحت آدم‌ها نظمی ظالمانه را می‌پذیرند و حتی در پیشبردش همکاری می‌کنند.

دوست‌تر می‌داشتم پرداختِ شخصیت‌های زن داستان دست‌کم به اندازه‌ی شخصیت‌های مرد پخته می‌بود.

مادراپور را روبر مِرل در سال ۱۹۷۵ نوشته که مهدی سمسار آن را در ۱۳۵۷ به فارسی ترجمه کرده است. چاپ اولش (انتشارات خوارزمی) ۱۳۵۹ بوده و در ۱۳۸۰ چاپ دومش منتشر شده است؛ بدونِ ویرایشِ جدید. ترجمه‌ی رمانْ چندان جالب نیست؛ دست‌کم از نظرِ زبانِ فارسی. حتی جاهایی اذیت‌کننده می‌شود. حیفِ این قصه‌ی خوب.

درباره‌ی همین رُمان:
چیست این سقف بلند ساده‌ی بسیار نقش






February 23, 2011

موقعِ قضا

وَنِ خطی پُر شد از مسافر و از پایانه حرکت کرد. ۱۰متر جلوتر پشتِ چراغ قرمز توقف کرده بودیم که..

-ای وای! آقا، نگه دار.. کیفم رو جا گذاشته‌م. پیاده می‌شم.

-باشه خانوم. ولی باید پونصد تومن کرایه‌ات رو بدی..

-دو قدم راه اومدی، کل کرایه رو می‌خوای بگیری؟... بیا آقا. بگیر. چی کار کنم؟ مجبورم. ولی این انصاف نیست.

بلافاصله از وقتی که آن خانم پیاده شد تا انتهای مسیرْ راننده یکریز از این موضوع حرف زد. سرخطّ حرف‌هاش:

-وقتی از پایانه اومده‌م بیرون که دیگه نمی‌تونم برگردم یه مسافرِ دیگه صدا بزنم بیاد بشینه سر جای این یکی.
-می‌گه بی‌انصاف! بنزین قیمتش ۴برابر شده، کرایه‌ی من ثابت مونده. اون‌وقت به من می‌گه بی‌انصاف!
-به نظر شما بی‌انصافم من؟ کجاش بی‌انصافیه؟
-به‌ولله شده که کرایه نگیرم از مسافر. گفته کیفش رو زده‌ن یا پولش رو جا گذاشته. این‌جور آدمی‌ام. اون‌وقت به‌م می‌گه بی‌انصاف.
-خانوم، اگه ناراحتی برو با رئیس خط حرف بزن. به‌ش بگو تا ببینی چی جوابت رو می‌ده.

اغلبِ ما، مسافرها، چیزی نمی‌گفتیم. یکی بود که گاهی حرف‌های راننده را تأیید می‌کرد و سعی می‌کرد آرام‌اش کند. چیزی نمی‌گفتم و مخ‌ام مدام مشغولِ بررسیِ موضوع بود. قضاوت می‌کردم و نتیجه‌ای نمی‌داد. چرا راننده این‌قدر از تصمیمِ خودش نامطمئن است؟ چرا به تأییدِ مسافران نیاز دارد؟ خودش را مقصر می‌داند؟ آن خانم که پیاده شد، زیرِ لب چه چیزهای دیگری گفته که ما نشنیده‌ایم؟ آیا پیشِ رئیسِ خط رفته؟

آن حرفِ راننده که گران شدنِ بنزین و صرف نکردنِ شغلش را نشانه‌ای از حقانیتِ خودش گرفته بود روی اعصابم بود. و منتظر بودم که در مسیرْ مسافرِ دیگری سوار کند تا چیزی بگویم. کسی را سوار نکرد.