خارج از بازی
من از گذشتههايم حرف نزدم در پست مربوط به بازیِ زمستانی. وقتی نوشتههای ديگران را خواندم، کرمم گرفت از دورانِ کودکی بنويسم. اين چند تا نکته را داشته باشيد؛ چه داخل بازی، چه خارج. دلم نيامد ننويسمشان:
1.
تازه چهاردستوپا راه میرفتم که يک سوسکِ مرده را خوردم. گويا خرما زياد دوست میداشتهام و اشتباه گرفته بودم. آنطور که روايت هست و مادرم میگويد، بعد از تناول، پای سوسک چسبيده بوده به لبِ پايينیِ بنده. قابلِ توجهِ دوستدارانِ سوسک.
2.
در دورهی راهنمايی، به علت لاغریِ مفرط، موشِ آزمايشگاهیِ خواهر بزرگه بودم که پزشکی میخواند. مخصوصاً دندههايم بسيار موردِ پسند بود! و البته اعضا و جوارح داخل شکم. آی که هنوز جای فشارهای دستِ خانم دکتر درد میکند.
3.
اولين سفرِ خارجیِ خواهر وسطی و من برمیگردد به تابستانِ سال 1364. پرشنگ، 8 ساله، من، 5 ساله. در هواپيما که نشسته بوديم، دختر سياهپوست خوشگلی صندلیِ جلوی ما نشسته بود. تقريباً همسنِ من. چند جملهی انگليسی ياد گرفته بوديم؛ از جمله: «وات ايز يور نيم؟». با هم يکصدا از او پرسيديم و جواب داد: «اَن». واکنشِ ما: دستمان را گرفتيم جلوی دهانمان و «اُ» کشيديم که: مامان، به ما میگه اَن! و هرهر خنديدن. اين پروسه چندين بار تکرار شد و لذت فراوانی داشت.
از شيرينکاریهای ديگرِ آن سفر: توی فروشگاهها و خيابانها راه میرفتيم و از ملت میپرسيديم: «ور ايز دِ رِستروم؟». ملت خودشان را میکشتند و جواب میدادند و با دست و اشاره حالیمان میکردند. بعد ما که اصلاً کاری با دستشويی نداشتيم، هرهر میخنديديم و از مسيرِ مخالف میرفتيم.
در همان سفرِ دو ماهه، منِ باهوش، که دلم برای پدرم که با ما نيامده بود تنگ شده بود، دائم میگفتم: قيافهی بابام يادم رفته. هی مجبور میشدند عکسش را به من نشان دهند.
4.
اين را میگويم دلتان کباب شود برايم. مادر و پدرم هر دو شاغل بودند و ما، سه خواهر، تابستانها با هم سر میکرديم. کوچک بودم (سه، چهار ساله) و نمیتوانستم وقتی پیپی میکنم، خودم را بشويم. خواهر بزرگهی بدجنس—که البته حق داشت خوشش نيايد از اين کار—هر بار قبل از اينکه من را بشويد، کلی از من قول میگرفت که: بارِ آخرم باشد پیپی میکنم. من هم هر بار با گريه قول میدادم و اين پروسه، چيزی حدود يک ربع تا نيم ساعت طول میکشيد. زانوان و پاهای لرزان من را تصور کنيد روی توالت ايرانی... و اينکه سالها بعد، با کونشويیِ خواهرزادههايم، زحمتهای خواهرم را جبران کردهام. بدجنسیاش را نه!
5.
پرشنگ کلاس اول بود و من مدرسه نمیرفتم. شرطِ همبازی شدن با او اين بود که مثلاً ساعتها سر صف بايستم، با مقنعهای که سرم میکرد و او خودش میرفت بالای صندلی میايستاد، برنامهی صبحگاهیِ کامل شاملِ قرآن، نرمش، شعار، همراه با سرود و نمايش اجرا میکرد. من فقط اجازه داشتم ميان اجراهايش صلوات بفرستم. اگر میخواستم بنشينم يا کج بايستم، از بازی اخراج میشدم. فکرش را بکنيد...
يک بار هم خداداد اعتراف کرد، همان سالها، خانهشان که بوديم، من را کرده داخل اتاقش و در را قفل کرده تا با پيام و پرشنگ بازی کنند و من مزاحمشان نباشم. بچه گير آورده بودی، خداداد؟
6.
اولين مسابقهی رسمیِ بسکتبال را در12 سالگی تجربه کردم. ذخيرهی آخرِ تيمِ تازهتأسيسِ شرکت نفت بودم. آنقدر جثهام ريز بود که در چند دقيقهی آخر بازی که به زمين رفتم برای بازی، بادِ عبورِ هر کسی به من میگرفت، میافتادم زمين! با اين حال وقتی توپ دستم افتاد، شروع کردم به دريبل زدن، يکی رويم خطا کرد. چرا؟ چون با اينکه حسابی خم شده بود، دستش به توپ من نمیرسيد. يادم هست که لباسِ زردِ بیريختمان هم به تنم گريه میکرد حسابی.
7.
سالِ دومِ راهنمايی (عطای 1 - اميدوار) سرِ کلاسِ رياضیِ خانم مفتخر در شلوارم جيش کردم از استرس. يادم نيست تکليفم را انجام نداده بودم يا موضوع چه بود. کلی شرمنده شدم و يادم هست که خانم دينداریِ ناظم و ديگران خيلی مهربانی کردند. اصولاً دورانِ آتشپارگیِ من همان دورهی راهنمايی بود. چه کارها که نکرديم. تقلب که هيچ، يادم به دزديدنِ ورقههای جغرافيا از خانم خبازان که میافتد، از خنده رودهبُر میشوم. و همينطور انداختنِ کيفهايمان با هم روی زمين سر کلاسِ خانم خطاط (جميل 1) که داشت ديوانه میشد يا دودر کردنِ کلاسهای آزمايشگاهِ علوم و غيره به بهانهی تمرين بسکتبال و پينگپنگ و...
میتوانم يک عالمه از اين چيزها بنويسم. و با اينکه واقعاً از نوشتنشان لذت میبرم، فعلاً خودم را کنترل میکنم تا وقتی ديگر شايد.
Comments
سلام... اول اینکه خوشحالم که بعد از فیلترینگت دوباره یه جایی داری می نویسی... چون من مشتری ثابت وبلاگت بودم... دوم اینکه بازی قشنگی رو شروع کردید اما کار درستی نبود که مردم جوامع متمدن رو سر کار بذارید...
سوم اینکه اسم همه روزنامه نگارها رو اینجا دیدم... اما اسم من نبود... من شما رو لینک کردم و خوشحال می شم که من رو هم لینک کنید... منتظرم
پرستو:
سلام. ممنونم از لطفتون. راستش اون فهرست روزنامه نگاران کامل نیست. الان هم که خودم دسترسی ندارم به سیستم لینک هام. فعلاً شرمنده ام. و خوب باشید.
Posted by: جعفر تکبیری at January 6, 2007 01:48 PM
ها ها شماره 5 خدا بود پرستو!! کلا همه ش خیلی خوب بود، مال تو از همه بهتر بود. یه صلوات بفرست حالا واسمون کوچولو!
پرستو:
:)))
مسخره!
دیدمت، صلوات هم می فرستم!
خوب باشی، آرش.
Posted by: semialism at January 4, 2007 01:17 PM
سلام پرستو،
داشتم این خاطره هات رو می خوندم و کلی می خندیدم تا رسیدم به آخریش. نمی دونی چه حالی بهم دست داد وقتی اسم امیدوار رو دیدم و اسم تک تک معلمها.صورت تک تکشون اومد جلوی چشمم. من به جای خانوم مفتخر، کلی از خانوم سپیدپر می ترسیدم! من متولد 60 ام و این طور که از سفر سال 64 در سن 5 سالگی نوشتی از تو یک سال کوچیکتر. کلی خاطره رو برام زنده کردی. مرسی.
پرستو:
مانا جون من خانم سپیدپر رو خیلی زیاد دوست داشتم. یه عالمه. و به نظرم امیدوار خیلی خیلی مدرسه خوبی بود. و درست حدس زدی سنم رو.
خوب باشی.
Posted by: مانا at December 30, 2006 08:19 PM
All i can say is ,it is a motivation tactic and it is interesting /refreshing the site,i follow all of your site and i read it with interest,only i have special feeling for Arash Sigarchi, i hope he will win the game
IRAN WATCH CANADA. All the best . Bye
Posted by: Mori at December 28, 2006 07:13 PM
واای به شخصه مردم از خنده:))چند بار همش رو خواندم از بس خنده بود:)
میگم احتمالا اثر سوسک خوری بوده که بعدش لاغر شدید و وسیله ی تشریح خواهر!:) خیلی دلم می خواد ببینم مادرتون چه حسی داشتند اون موقع!خودتون که احتمالا کیفور شیرینیه سوسکه بودید!
خلاصه خیلی خیلی مرسی.از همه ی یلدابازی ها بامزه تر بود.
پرستو:
:D
چاکريم.
Posted by: خواننده at December 28, 2006 02:24 AM
سر شمارهی ۴، یکیدوساعت خندیدم :))
پرستو:
آقا سعادتیه شما رو خندوندن. هر شب شادمون می کنین با قصه های کوتاهتون.
:D
Posted by: قصههای عامهپسند at December 25, 2006 10:14 PM
به به !! به به !!!
Posted by: نرجس at December 25, 2006 12:28 PM
parastoo jan
thanx for making up to me! but you forgot to say that i was only 10-12 years old when washing your bottom and you are now at least twice that age. anyway, it was nice to remember those days. i don't know how to type persian and my computer consultant is now on christmas vacation!
your mean sister!
پرستو:
راست می گی، پونه. خيلی کوچولو بودی و کلی مسئوليت می نداختن روی دوشت. ولی خب اینا رو بیشتر با حس و حالی که توی ذهنم مونده بود نوشتم. لزوماً نگاه منطقی پشتشون نیست که.
بعدش هم چه خواهری بهتر از تو که عادتم دادی به کتاب خوندن. اصلاً هم mean نيستی.
خوب باشی کلی و جات هم خالیه.
Posted by: pouneh at December 25, 2006 04:36 AM
احمقانه بود و وقيحانه و پر از کلمات چندش آور
Posted by: حسن at December 25, 2006 12:55 AM
آيا هيچكس حسين درخشان را به اين بازي دعوت نمي كند؟
پرستو:
وسط وب گردی هام دیدم چند نفر دعوتش کرده بودن. یادم نیست الان.
Posted by: منمنمنمنم at December 25, 2006 12:20 AM
وای شماره 6 معرکه بود.یادش به خیر مینی بسکتبال توپ کوچیکتر با حلقه پایین تر.منم قدم کوتاه بود وای میستادم گارد راس.با اون قدم جای دیگه نمی تونستم بازی کنم.یادمه توی تیم دوم ظفر اولین بازی رو 114 به 10 به مهمات سازی باختیم بعد من توی رختکن پز می دادم که 4 پوئن من گرفتم...وای چه روزایی بود!!!پا می شدی ساعت 7 صبح جمعه ها بسکتبال نوین نگاه کنی؟تو باز منو پرت کردی وسط خاطره هادختر....راستی سپاس فراوان بابته اهنگ
پرستو:
آره. بازی ها رو نه تنها می دیدم، بلکه ضبط هم می کردم. همون جمعه صبح ها رو. بعدش هم هزار بار دیگه می دیدم. توی خواب هم گاهی مایکل جردن می شدم! باور کن!
و خواهش می کنم. خوب باشی نوید جان.
Posted by: نوید at December 24, 2006 11:05 PM
سلام
میخوام! کی میای پس؟ میدونی این بار چندمه دارم دعوتت می کنم؟ منم از این خاطره ها دارم حیف که شجاعت تو را ندارم تو تعریف کردن! بیا درگوشت میگم!
پرستو:
آخ جون، ايجادِ انگيزه کردی گلنسا جون. و معذرت که نشده بیام هی!
Posted by: گلنسا at December 24, 2006 10:25 PM
اول از همه ممنون که دعوتم کردی. کیفور شدم.
دوم اینکه ماهمین حالا فهمیدیم این پسر ما یه پا فمینیسته. آخه اومده این بالای سر ما که دوتایی داریم اینجا رو می خونیم با چوب میزنه تو سر باباش نه مامانش. آااخ سرم.
سوم اینکه میدونی پرستو در لهجه کرمانی و شیرازی چی میشه ؟
پرستو:
جناب تلفنچی، من خیلی پام رو از گلیم خودم درازتر کرده ام توی این بازی. اما راستش دلم نیومد دعوتتون نکنم. و ممنون که نوشتین.
بعدش هم پدرم شیرازی است. در نتيجه می دونم که به پرستو می گن پیرسوک!
:P
خوب باشین.
Posted by: تلفنچی at December 24, 2006 07:40 PM
نه ديگه پرستو خانوم! نگرفتي جريان چي بود. تو دچار مشكل نشدي چون سيستم ارتباطي تو بسته نبود. تو يه سيستم ارتباطي بسته خانوداه است كه به شما در مورد ارتباط با خارج از خانه مهارت مي ده. حالا اگه توي يه سيستم بسته خواهر داشته باشي قطعن شناختت بيشتر خواهد بود و مي فهمي مثلن خواهرت چرا آخر ماه اعصابش به هم مي ريزه يا مثلن چه لحني از صحبت در موردش كارسازه كه البته كمي سليقه اي هم هست ولي ويژگي هاي كلي منظور منه. برادر يا خواهر نداشتن تو يه سيستم باز ارتباطي زياد تاثير گذار نخواهد بود گرچه مي تونه مهارت ارتباطي رو بالاتر هم ببره. اه...اه... سگ ببندن به اين مغز من كه مثل تراكتور بايد همه چيز رو تحليل كنه و گه گيجه بگيره!!! ولي باور كن اين مي تونه يه پروژه جامعه شناسي خانواده يا مثلا روان شناسي ارتباطات يا... باشه. مثلا بچه هاي خانواده هاي متمول رو با بچه هاي خانواده هاي كم درآمد مقايسه كنيم و يه شاخص هاي ارتباطي تعريف كنيم. با يه سوال ساده هم مي شه شروع كرد. مثلن: تو وقتي با يه پسر يا يه دختر روبرو مي شي براي برقراري ارتباط چيكار مي كني؟ باهاش دست مي دم... لبخند مي زنم و سرم رو پايين مي ندازم... خودم رو معرفي مي كنم و از آشنايي ابراز خرسندي مي كنم ... مي بيني؟ همه چي واسه خودش يه پروژه است. بدبختي من اين بوده كه سيستم بسته و سنتي خانواده در جامعه سنتي هم وجود داشته. يعني گرچه مثلن توي فرنگ يكي كاتوليك باشه و سخت گير و متعصب ولي سيستم آموزشي باز هست و اثرش رو مي گذاره. توي سيستم سنتي و نه لزوما مذهبي(همه فكر مي كنن سنتي يعني مذهبي!) شما گزينه هاي ارتباطي ات به مادر و پدر ختم مي شه و بس. تويه سيستم سنتي وقتي با يه جنس مخالف ارتباط برقرار كني فرض بر اين هست كه هدف جنسي در ميان هست بنابراين بايد كنترل بشه تا آسيبي به كسي نرسه. توي سيستم سنتي نمي شه گفت: بابا به خدا وقتي من دارم با يه خانوم در مورد مثلن فلان كتاب صحبت مي كنم اصلن به سك..س فكر نمي كنم! زيبايي و خوش پوشي و بوي خوب و چه مي دونم همه اينها در ارتباط موثره ولي ... از صبح مثل خر كار كردم.بقيه درد و دلها رو خودت مي دوني. ولي نه! نمي دوني! سيستم بسته و بعدن باز رو من تجربه كردم ولي مطمئنم از سيستم بسته چيزي نمي دوني. تو راحت با پسر خاله ات حرف زدي ولي من با دختر خاله ام نه! مي بيني حالا چرا دچار مشكل نشدي. خوشحال باش كه نشدي وگرنه پرستو نبودي كه........
پرستو:
می فهمم. به نوعی خودم هم دچار همون سیستمِ بسته بوده ام اما چیزی که این وسط کمکم کرده، به نظرم، کارهای جانبی توی زندگیم بوده. مثلاً ورزش که همیشه خوب بوده ام و باعث می شده بتونم با پسرها ارتباط بگیرم سرش. یا بعضی از بازی ها...
وگرنه توی فامیلِ ما تا چشم کار می کنه، همه دخترن!
Posted by: اسماعيل at December 24, 2006 06:28 PM
تا اين نوشته ات را به آخر خواندم حس مي کردم که پاي سوسک به لب پاييني من چسبيده....فکر نمي کنم خيلي احساس خوبي باشد.
پرستو:
من که یادم نیست. اما هر بار مامانم این رو که تعریف می کنه، حالِ خودش هم دگرگون می شه!
Posted by: ماکوان at December 24, 2006 05:19 PM
پرستو اون جیش کلاس "دوم راهنمایی" که دیگه خیلی خارج از زمان بوده... منظورم سنت. پس این ده سال اخیر خیلی رشد کردی ماشالله... چشمش نزنیم این گل بانو را :))
پرستو:
آره انصافاً. بعد هم 14 سال گذشته...
Posted by: آرش at December 24, 2006 05:10 PM
سلام پرستو خانوم. اين فيلتر شدنت هم مصيبتي شده بابا! يكساعت دارم زور مي زنم!...تا كامنت بگذارم. نوشته بلندت قشنگ بود ولي خيلي زرنگ بازي درآوردي. اول 5 تا كوتاه نوشتي و بعد كلي قصه. من ساده برداشتم همه رو يكجا نوشتم! اين قضيه سوسك رو ولي خانومها بخونن پس افتادن. زنده باد روسري سفيد ها...
پرستو:
سلام و شرمنده که افتادین به زحمت. راستش برای من هم مصیبتی شده این فیلترشدن ها. اول نمی خواستم خاطره تعریف کنم ولی بعدش دیدم حیفه! این شد که دو تا پست نوشتم.
خوب باشین.
Posted by: اسماعيل at December 24, 2006 04:40 PM
این خارج از بازی را هستم. خیلی خوب بود :) خصوصا آن قسمت سوسک و جیش کردن.
پرستو:
گلنسا جون، اگر بخواهي، حضوری هم ميام تعريف می کنم برات. بعضی داستان ها رو نمی شد کوتاه کرد و نوشت و همین طور طرز بیان ویژگی خاصی بهشون می ده!
Posted by: گلنسا at December 24, 2006 03:26 PM
پرستو يادتمام اون خاطرات مدرسه به خير تيم بسكتبال مسابقه ها بچه ها اهورا يارا شراره و خانم جواهري كه من هنوز كه هنوزه دوستش دارم
پرستو:
آخ آره گلناز. من هم هنوز خانم جواهری نازنین رو دوست دارم. چه عالی بود همه چی. من عاشق مدرسه امیدوارم هنوز که هنوزه.
Posted by: گلناز بهشتي at December 24, 2006 02:23 PM
وااااای پرستو من ترکیدم از خنده! سنگ دلم نه؟! (;
چقد این بازیه باحال بود! (:
پرستو:
عالیه این بازی!
Posted by: rooz... at December 24, 2006 12:59 PM
"يک بار هم خداداد اعتراف کرد، همان سالها، خانهشان که بوديم، من را کرده داخل اتاقش و در را قفل کرده تا با پيام و پرشنگ بازی کنند و من مزاحمشان نباشم. بچه گير آورده بودی، خداداد؟"
حالا ببین ها! ما یکبار از این غلطها کردیم. خونه خودتون بود فکر کنم یا خونه خاله ات. راستش تا وقتی که سه، چهار سال پیش دوباره دیدمت و باهم از نو دوست شدیم یادم نیومده بود که پرشنگ اصلا" خواهر داشته و یک همچین بلایی سرش اومده. ننه حلال کن... راستی پرشنگ خوبه؟
در ضمن، من هیچی نمی گم اما: "گويا خرما زياد دوست میداشتهام"؟؟؟ می داشته ام؟!
پرستو:
پرشنگ خوبه. مرسی. و این که بعضی کارها یک بارش هم خوب نیست آدم انجام بده!
اون فعل غلطه جداً؟ گذشته ی استمراری نداريم؟
Posted by: Khodadad at December 24, 2006 11:02 AM
ساده و بامزه نوشتي با همش حال كردم الا قسمت سوسك خوريش!
پرستو:
ولی فک کن، احتمالاً اون موقع که سوسکه رو خوردم، حسابی حال کرده بودم...
و ممنون کلاً.
Posted by: الهام at December 24, 2006 09:50 AM
:)) خیلی خری!کلی خندیدم اول صبحی.
پرستو:
:))
خوشحالم این خاطرات برات مفرح بوده. قسمت دومش رو میام برایت شخصاً تعريف می کنم!
Posted by: آسیه at December 24, 2006 09:26 AM
نه انگار شما هم نابغه بودی !سوسک رو من هم در 3 سالگی تناول کردم و مادرم در مراسم رون خورانش دستگیرم کرد/دوم راهنمایی و جیییییییش ؟ نوبره بخدا!
پرستو:
آره. نبوغم خیلی زیاد بوده!
Posted by: داریوش at December 24, 2006 09:00 AM
خیلی با حال بود .اون سوسکه که هم آدم میخندوند و هم ... اون دختر سیاه پوسته بیچاره رو بگو که چقدر سر کار بود .
پرستو:
:))
آره طفلک. من و خواهرم از این کارها زیاد کردیم. وای، کاش او هم وبلاگ می نوشت...
Posted by: mahsa at December 24, 2006 06:52 AM
بابا خودزنی هم حدی داره آخه عزیز من. چه کردی با خودت رفیق؟ چه کردی با ما؟ :)
پرستو:
آره؟ کجاش خودزنیه؟
Posted by: پدرام at December 24, 2006 06:30 AM
پرستو نگو،
پرستوی مظلوم بگو!!!
پرستو:
:D
تازه خیلی چيزا رو ننوشتم. جداً برای این که بازیم بدن چه خفتی می کشیدم!
Posted by: سولوژن at December 24, 2006 04:26 AM
rasti magar shoma kord hastin?esme khaharet kordie? PERSHENG dorost migam
پرستو:
اسم خواهرم کردیه. اما کرد نیستیم. دوست کرد داریم. و کردها رو دوست داریم و اسم هاشون رو هم.
گويا نام دوست مادرم پرشنگ بوده، خوشش اومده، گذاشته روی بچه اش.
ممنون از توجهت.
Posted by: behdad at December 24, 2006 04:23 AM
خاطره هات خيلی شيرين بود. کسی از من دعوت نميکنه خاطره بگم پس همينجا 1 جيزکی مينويسم در 6ماهگی پسرعمو جان ريده بود و ماليده بود به سر کلم البته اين را خودم يادم نمياد .در کودکی من 1 نابغه ديوانه بودم.طرح خرابکاری از من بود و اجرا از اون بی مقزها که تئوريهای من و اجرا ميکردن.مرکز جراحي حشرات يکي از اونها بود..من کلاس 4 دبستان.قبل از بلوغ جنسي.عاشق شدم
پرستو:
مرسی بهداد جان که این جا نوشتی خاطراتت رو. این بازی حالم رو خوب کرده یه کم.
Posted by: behdad at December 24, 2006 04:20 AM
منم همين بلايي كه خواهرتون موقع دستشويي رفتن سر شما ميآورده رو سر خواهر كوچيكم ميآوردم. اونم يه دفعه از ترسش شلوارشو كه توش پي پي كرده بود همونجوري مياندازه پشت رخت خوابها تو گنجه. خلاصه بعد از دو سه روز يه بوي گندي تمام خونه رو ورداشت كه نگو. پدرم هر كار كه كرد، از تخليه فاضلاب گرفته تا سم پاشي تمام خونه درست نشد كه نشد، بعد از يك هفته گند قضيه دراومد ولي پدر و مادرم بجاي دعواي ما كلي خوششون اومد.
پرستو:
چه جالب! چرا من به ذهنم نرسیده بود می شه توی شلوار پی پی کرد و انداختش یه گوشه؟ خنگ بودما!
Posted by: امير ارسلان at December 24, 2006 03:56 AM
میدونی دارم چه فکری می کنم؟ اینکه مثلن اگه من بچه داشته باشم و بچه ام سوسک بخوره احتمالن با وایتکس شروع به شستن دهانش می کنم :))....آخر دوستی خاله خرسه!!:))
پرستو:
:))
نکن این کار رو. هیچ چیزش نمی شه!
Posted by: فرناز at December 24, 2006 03:25 AM
وای نه :((...سوسک خوردی؟:((... من به تنهایی برایت مرثیه گرفتم :((
پرستو:
جالبه که نمردم. نه؟
:D
Posted by: فرناز at December 24, 2006 03:11 AM


