دو سالگی بازی یلدا

باز به دعوتِ سلمان.

پارسال شبِ یلدا رفته بودم سفر. آمستردام بودم پیشِ سه تا از عزیزترین دوست‌هام. اولِ شب جای عمومی‌تری بین تعدادی ایرانی بودیم و حافظ نداشتیم و با حافظِ کیارستمی جمعی فال گرفتیم. و بعد شبِ طولانی به گپِ چهارنفره گذشت. دقیقاً یادم است که چقدر افسرده و بدحال بودم. و چقدر نگرانِ پدرم. امسال شبِ یلدا کنارِ خانواده گذشت. بابا سرِ حال به سیاقِ همه‌ی سال‌هایی که یاد دارم برای جمع و تک‌تک‌مان فالِ حافظ گرفت و دورِ هم گفتیم و خندیدیم و حسابی خوردیم. بی‌خبر از افسردگی و بدحالی و نگرانی.

و اما خبر:
۱. رویشِ تعداد قابلِ توجهی تارِ سفید در موهای جلوی سَرَم.
۲. تصمیم به تغییرِ شغل بعد از ۱۰ سال. (شغلِ جدید فعلاً نامشخص است. قصد بر ترکِ روزنامه‌نگاری است. تصمیمِ خیلی دشوار...)
۳. کم شدنِ شدیدِ اعتماد به نفس. (از جمله به علت درس خواندنِ فشرده‌ در دانشگاهی حسابی که هی هر روز چیزی مثلِ چماق می‌خورد روی سَرَم که: هیچی نمی‌دانی و هیچی نمی‌شوی.)
۴. محدود شدنِ روابطم به میزانِ قابل توجه.
۵. یاد گرفتنِ چیزهای زیادی از زندگیِ مستقلِ یک‌ساله در لندن.
۶. کمی اروپا دیدگی: وین، آمستردام، روتردام، پاریس، پراگ (و سه شهرِ دیگر در جمهوری چک). به اضافه‌ی لندن و آکسفورد.
۷. پیدا کردنِ دوستانِ جدید و آدم‌حسابی به‌خصوص در لندن.
۸. حل کردنِ مسأله‌ی مهاجرت با جوابِ منفی.
۹. علاقه‌ی شدید به تجربه‌ی مجدد و طولانی‌ترِ محیطِ دانشگاهیِ حسابی.
۱۰. بی‌پولی و تنبلی.

خداداد، عطا، آذر، حميدرضا، شيده، آسيه، چه خبر؟

مرتبط از دو سال پيش:
بازی
خارج از بازی



December 21, 2008 01:59 AM


Comments


parastoo jan. be man begoo dooste adam hesabi ba Hossein derakhshan SOAS barnmae gozashty . ensafan ham khoob bood. vali be nazare man hossein o amsalesh adam hesabi nistan. ba asie kheyli doosty. hossein ham ke mashalla mashghoolen e fahashi be asie va amsale oone. yani bood chon dge alan mashghool ab khonak khordan e bad az too boogh o karna kardane raftan be esrail!
Hala be man begoo ke adam hesabi be anzaret kie ? Hossein derakhshan? Asie ? ya har do ? ya asan adamaye maamolliam belakhare yek joorayee bara khodeshoon hesabian. mesle ye kargar e sakhtemoon . ya ye belly dancer.

پرستو:
من كجا ادعا كرده ام كه حسين آدم حسابي است؟ و كجا ادعا كرده ام كه حسين دوست من است؟
گويا شما پيش فرض هايي داشته ايد و بدون اين كه به صحتشان مطمئن شويد چيزهايي نتيجه گرفته ايد. از پيش فرض هاتان بي خبرم اما به گمانم كه برخي شان اشتباه باشند.

Posted by: f at December 31, 2008 02:49 AM

ما با هم در شب معرفی سواز آشنا شدیم و گپی کوتاه زدیم. از آن شب مرتب وبلاگت را دنبال کرده‌ام. دوست داشتم که با هم بیشتر آشنا میشدیم ولی موقعیتی نبود. پیروز باشی.

پرستو:
سواز جاي بي نظيري است كه آدم احساس مي كند همه اش دارد موقعيت هاي آشنا شدن با آدم هاي جالب را از دست مي دهد.
متاسفم جدا كه نشد آشنا شويم...
خوب و شاد باشي.

Posted by: یه نفر at December 28, 2008 04:33 PM

سلام خاله جانه سروين قشنگ مي نويسيد تبريك ميگم
به ما هم سر بزنيد
http://blog.360.yahoo.com/blog-jXOiUpk8facMsuoBhRCxcJk-;_ylt=Ahrfe1DUFdrPx6S0foVsW60mAeJ3?cq=1

به دكتران هم سلام برسونيد بهشون بگيد كم خر رو بزنند بيچاره خره چه كناهي كرده :دييييييييييييييييييي

م.ف 5ساله از علموصنعت تهران

Posted by: mehdi at December 24, 2008 05:02 PM

از لندن ، همون دانشگاهی که گفتی، همون حسهایی که می گی و... ،و تعطیلات کریسمس که هم لندن و خالی کرده هم سواز و با مقاله های نصفه نیمه .
این پرستویی که دارم می بینم همون پرستوی شاد شنگول و به قول خودش بی خیاله که منوکلی گردوند اینجا ؟:)
دوست دارم زود ببینمت ، خوشحال بی نگرانی .

پرستو:
آخي زهرا جون... اميدوارم موفق باشي. جاي من رو هم خالي كن.

Posted by: زهرا at December 24, 2008 02:56 AM

خوب بود

منم تو آدم حسابی‌‌های ۷ بودم؟ ؛-)

۹ که خیلی‌ خوبه
کار دانشگاه هنوز معلوم نیست؟

پرستو:
حرفهايي مي زني تكتم! اگه تو جزء دوست هاي جديد آدم حسابي من نباشي پس كي باشه؟
براي بورس بايد برم توي نوبت. احتمالا به اين زودي ها نمي شه. عجله اي هم نيست البته.
خوب باشي.

Posted by: تکتم at December 22, 2008 06:52 PM

پپر جانم در عزلت گزینی با تو همراهم. یلدای من هم خوب بود. اما بعد از یلدا نه.امروز روز بدی بود با بسته شدن کانون مدفعانن.
این روزها زیاد به این فکر می کنم که یکی از وظایف ما به عنوان انسان این است که به آگاهنه به سمت شادی و زندگی و سرزدگی برویم. ولی چه جوری اش را هنوز خودم هم نمی دانم و کاش بدانم وسط این همه درد چطور باید بخندیم! باورت می شود که گاهی دلم برای خندیدن هم تنگ می شود؟

پرستو:
آسيه جانم بايد كه سعي كنيم خودمون رو شاد نگه داريم. حتما راه هايي هست...
:*

Posted by: آسیه at December 22, 2008 12:59 AM

جالب بود. ولی اگه بخواهی درست و حسابی و طولانی یه جایی درس بخونی تقریبا می شه مهاجرت. اونوقت تناقض پیش می آد بین دو مورد 8 و 9

پرستو:
ممم.. راستش تناقضي نمي بينم. به نقل از ويكي پديا:
For some migrants, education is the primary pull factor (although most international students are not classified as immigrants, but may choose to do so if they refuse to return).

Posted by: سارا at December 21, 2008 04:12 AM

امیدوارم همیشه خوب باشی تو هر کار و هرجا....

Posted by: الهام at December 21, 2008 03:11 AM

Post a comment





Remember Me?