هشتم شهریور ۸۸
سلام بهادر.
پرسیدهای چه خبر از کار.. دوست داشتم جواب حسابی میداشتم برات. اما من تقریباً هیچ کاری نمیکنم. برنامهام این بود که از ابتدای تیر شروع کنم برای امتحانِ جی.آر.ئی خودم را آماده کنم، آبان امتحان بدهم، باقی مدارکم را جمعوجور کنم که اگر بشود سال دیگر بروم دانشگاهِ خوبی درسِ جامعهشناسی بخوانم. نشد. شاید هم نخواستم. امروز شنیدم که اتفاقاً مقام اول کشور هم دوست ندارد که بشود.
ناراحتم که چرا اواخر خرداد به بازجویی که برای پس گرفتنِ گذرنامهام به دفترش رفته بودم گفتم که فقط برای درس خواندن دوست دارم خارج از کشورم باشم. اصرارِ عجیبی داشت که من برای بیبیسی کار میکنم و من توضیح دادم که دانشگاه انگلستان بسیار بهتر از رسانهاش است و من آن قدر خوشبخت بودهام که اولی را تجربه کردهام. حالا لابد همه باید بفهمیم که هم دانشگاهشان اَخ است، هم رسانهشان.
از بیکاری کلافهام و برنامههای شخصیام هیچ جلو نرفته است. خلاصه که همه جور ملالی هست علاوه بر دوریِ شما.
Comments
edame tahsil kheili hese khoobi mide...omidvaram ke be har tarighy betooni barnamehaie shakhsito jelo bebari:)
Posted by: mona at September 1, 2009 07:38 AM



