نامه‌ات رسید

صبح به صبح زودتر از این‌که صدای "تق"ِ دریچه‌ی روی درِ خانه‌مان دربیاید، صدای موسیقیِ شاد شنیده می‌شد و ما می‌فهمیدیم که پستچیِ همیشه خوشحالِ محله‌مان برایمان نامه آورده. نمی‌دانم آن موسیقی‌پخش‌کن که به کمربندش می‌بست رادیو بود یا ضبط‌صوت. گاهی که زنگِ خانه را می‌زد، می‌فهمیدیم که جز نامه‌های معمولِ بانک و قبض‌های مختلف، بسته‌ای داریم یا نامه‌ای سفارشی. در را که باز می‌کردیم، لبخندش را می‌دیدیم و دستی که به دسته‌ی بشکه‌ی چرخ‌دارِ نامه‌ها داشت و دستِ دیگری که بسته‌ای به طرفِ ما گرفته بود. آقای پستچی‌مان را دوست داشتم. از این‌که کارش را دوست دارد لذت می‌بردم، در روزهای زندگی در لندن. (یادم است اولین باری هم که دیدمش، آمد جلو و دست داد و خودش را معرفی کرد.)

امروز آقای پستچیِ جوانِ محله‌مان زنگِ خانه‌مان را زد. برایم چندین نامه آورده بود. (چقدر منتظرِ این نامه‌ها بودم.) مهربان و مؤدب بود و لبخندبه‌لب. گفت: ماشاءالله، چقدر از خارج نامه دارید! و من احساس کردم پستچی‌مان را دوست دارم.



September 9, 2009 12:41 AM


Comments


دلم براي دست نوشته تنگ شده. همه چيزشده تايپي.ديگه نامه اي از دوستانم بجز ايميل نميرسه.همين. دارم فكر ميكنم مثل "مست بين"براي خودم نامه پست كنم:).البته وقتي سري به صندوق پستي ميزنم و مجلات و نامه هاي ماهانه رو ميبينم خوشحال ميشم اما واقعا پستچي يه چيز ديگس:)
راستي نامه ات(ايميل) رسيد.ممنون كه به پيشنهادم فكر ميكني.

Posted by: بي صدا at September 11, 2009 04:56 PM

گفت ماشاالله؟!

پرستو:
بله.

Posted by: متين at September 9, 2009 11:53 PM

آخ پرستو. می‌دانی من چقدر وقت است که دنبالت می‌کنم و می‌خوانمت؟ دلم می‌خواست مدام مثل سال‌های پیش سکوت کنم. اما این پست و این حس و این نوشته نگذاشت. این بغضی که با خواندن عنوان نوشته‌ات گلویم را گرفت نگذاشت که سرم را بیندازم پائین و بروم. نامه‌ات رسید...

پرستو:
... :x

Posted by: ساقی at September 9, 2009 09:36 PM

I take your suggestion Parastoo. Let see what they have to say

پرستو:
:) let's see, then.

Posted by: Ali at September 9, 2009 09:29 PM

خیلی قشنگ بود. خیلی قشنگی.

Posted by: کاوه at September 9, 2009 02:43 PM

به سلامتی. همیشه خوب و خوش باشید و نامه های خوب از کسانی که دوستشان دارید دریافت کنید.

Posted by: روزنامه نگار ناموجود at September 9, 2009 01:00 PM

Post a comment





Remember Me?