در ستایشِ تشخیصِ درست

روانپزشک-روانکاو از همان جلسهٔ اول نشانم داد که مشکلِ منی که با شکایتِ افسردگی پیش‌اش رفته بودم، اضطراب است. نشانه‌های اضطرابِ شدید با نشانه‌های افسردگی همپوشانی گسترده‌ای دارد و من نمی‌دانستم که اصولاً آدمِ مضطربی هستم. بعدتر دیدم که اضطرابِ من عمدتاً ریشه‌اش در کمال‌گراییِ شدیدم است. در این‌که در نمره دادن به چیزها و آدم‌ها بازه نمی‌شناسم: فقط صفر و صد. و پرستو هر روز و هر ساعت از من نمرهٔ صفر می‌گیرد و در تلاش برای صد شدن آن‌قدر مضطرب می‌شود که گاه اصلاً زمین‌گیر می‌شود. اضطرابم از چیزهای دیگری هم می‌آید: مثلاً تمایلِ شدیدم به کنترلِ همه چیز. واگذار کردنِ هر کاری به دیگران برایم سخت است--البته سخت بود. هنوز ترجیحم این است که اگر مسؤولیتی دارم همهٔ کارهایش را خودم انجام دهم که کنترلِ کامل بر همهٔ جزئیاتش داشته باشم. خلاصه..

مدتی است که (تا حدّ زیادی) «اضطراب»ام در «کنترل»ام است. و مدتی است که حالت‌های افسردگی (همان نشانه‌های اضطرابِ شدید) را ندارم. دورانِ بازداشتم، از قضا، خیلی کمک‌کار بود. آن دوره لابد اثرهای روانیِ خاصی هم داشته که هنوز متوجه‌شان نیستم، اما من را با پرستوئی روبه‌رو کرد که بر هیچ چیز کنترل ندارد. نمادش: درهای بی‌دستگیره‌ای که بر رویم بسته می‌شدند. انگار فشارِ روانیِ کنترل کردن همه چیز از دوشم برداشته شده باشد.. سبک‌بال شدم. و دیدم که می‌شود زندگی کرد.



August 30, 2012 11:13 PM


Comments


جالبه!
دوران بازداشت روی من هم تاثیر خوبی داشت:
من قبلاً خیلی عصبی و پرخاشگر بودم، بعضی از حماقتها، زورگویی ها و تحقیرها به شدت عصبانی ام می کرد و از کوره به درم می برد. گاهی از شدت خشم به خودم صدمه می زدم...
در دوره بازداشت، ترس بر خشم غلبه کرد. به بازجو نمیشد فحش داد! نمیشد برایش شاخ و شانه کشید، مجبور بودم عصبانیتم را کترل کنم. پس کم کم یاد گرفتم که به امور خشم‌آور به چشم حقارت نگاه کنم. به آنها بیش از حد اهمیت ندهم. یاد گرفتم که به جزئیات گیر ندهم. یاد گرفتم که وقتی "کاری از دستم بر نمی آید" به زندگی‌ام ادامه دهم و خودم را نابود نکنم.

Posted by: سمانه at April 5, 2013 11:18 AM

اميدوارم اين كنترلت كامل تر هم بشود و روزي اضطراب رهايت كند...
شاد باشي و سلامت عزيزم

Posted by: فافا at September 15, 2012 11:11 AM

من مدتيه دنبال يه مشاور و روانشناس خوب و مطمئن ميگردم، به من هم آدرس بديد لطفن

پرستو:
سلام. هیچ نشانی‌ای برای من نگذاشته‌اید که برایتان بفرستم. می‌توانید به آدرس ایمیل‌ام نامه بفرستید؟ کنارِ صفحه‌ام هست.

Posted by: Anonymous at September 9, 2012 05:57 PM

خوب ادرسش را بما بدهید بلکه این شهر از دست دیوانه ای خلاص گشت!

بی انصافی ست خودتان همینجوری سبک شوید دیگران را در خماری بگذارید!

Posted by: شالیزه at September 6, 2012 01:16 AM

برو سراغ يه روانپزشك ديگه!

Posted by: مسلم صالحي at September 4, 2012 04:29 AM

پرستو دی مزه زندگی کنترل شرایط در دنیای عمودی است.

Posted by: حمیدرضا at September 2, 2012 10:40 PM

از این بابت خوشحالم، و به خاطر توفیق در این بازنگری به شما تبریک می گویم.

Posted by: مانی ب at August 31, 2012 02:51 PM

امان از این دوران بازداشت...

Posted by: مومو at August 31, 2012 01:50 PM

سلام پرستو،

به نظر می آید این تمایل به کنترل همه چیز تا حدی تاثیرگرفته از اطرافیان آدم است و اینکه سختگیرند یا آسانگیر.
همینجوری یاد فروید افتادم.

Posted by: سولوژن at August 31, 2012 06:58 AM

خوشحالم که کنترل چی اضطراب خود شدی.جایی خواندم که ادمهایی که تجربه تنهایی دارند مثلا در بیابان گم شده اند یا به زعم من در انفرادی مدتی زیسته اند به ادراک و آگاهی خاصی دست می یابند که پایدار و تاثیر گذار است بنظرم تو به این آگاهی دست یافته ای.
writing cures کتابیست که به فارسی ترجمه شده وچندماهیست در ارشاد منتظر اجازه چاپ است(بیرون که آمد حتماتقدیم میکنم)بخش بزرگی ازآن به تاثیر نوشتن روی افسردگی و اختلالات اضطرابی اشاره دارد.برای تو که روزنامه نگار بوده ای(هستی و خواهی بود)وبا نوشتن ارتباط قوی داری یکی از بهترین روش های درمانست بیشتربرای خودت بنویس و هر روز زمانی مشخص رابه نوشتن اختصاص بده.کتاب "راه هنرمند"نوشته جولیا کامرون(ترجمه گیتی خوشدل) و انجام تمرینهای نوشتنی آن بسیار نتیجه بخش است.
سبکبال بمان و خوب زندگی کن

Posted by: بی صدا at August 31, 2012 03:29 AM

عجب پستی بود دختر حض لازم را بردم چیزی فراتر از آن حتی
سبکبالیت مبارک بادا

Posted by: mona at August 31, 2012 01:14 AM

من را با پرستوئی روبه‌رو کرد که بر هیچ چیز کنترل ندارد. نمادش: درهای بی‌دستگیره‌ای که بر رویم بسته می‌شدند. انگار فشارِ روانیِ کنترل کردن همه چیز از دوشم برداشته شده باشد.. سبک‌بال شدم. و دیدم که می‌شود زندگی کرد.

wooooooowwww!!!

بی نظیر بود این پاراگراف

Posted by: همای at August 31, 2012 12:32 AM

Post a comment





Remember Me?